همه چیز با پرسپولیس

همه چیز در وبلاگ پرسپولیس

حکیم ناصر خسرو از شاعران بزرگ و فیلسوفان برتر ایران است که بر

اغلب علوم عقلی و نقلی زمان خود از قبیل فلسفهٔ یونانی و حساب و

طب و موسیقی و نجوم و فلسفه و کلام تبحر داشت و در اشعار خویش

به کرات از احاطه داشتن خود بر این علوم تأکید کرده‌است. ناصرخسرو

بهمراه حافظ و رودکی جزء سه شاعری است که کل قرآن را از

برداشته‌است. وی در آثار خویش، از آیات قرآن برای اثبات عقاید خودش

استفاده کرده‌است.

زندگینامه

ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی، معروف به

ناصرخسرو، در ماه تیر یا مرداد سال ۳۸۲ هجری شمسی در روستای

قبادیان در بلخ (در استان بلخ در شمال افغانستان) در خانوادهٔ ثروتمندی

که ظاهراً به امور دولتی و دیوانی اشتغال داشتند چشم به جهان گشود.

بگذشت ز هجرت پس سیصد نود و چار

 

بنهاد مرا مادر بر مرکز اغبر

(اغبر= غبارآلود، مرکز اغبر = کره زمین)

در آن زمان پنج سال از آغاز سلطنت سلطان محمود غزنوی میگذشت.

ناصرخسرو در دوران کودکی با حوادث گوناگون روبرو گشت و برای یک

زندگی پرحادثه آماده شد: از جمله جنگهای طولانی سلطان محمود و

خشکسالی بی سابقه در خراسان که به محصولات کشاورزان صدمات

فراوان زد و نیز شیوع بیماری وبا در این خطه که جان عدهٔ زیادی از مردم را

گرفت.

ناصرخسرو از ابتدای جوانی به تحصیل علوم متداول زمان پرداخت و قرآن

را از بر کرد. در دربار پادشاهان و امیران از جمله سلطان محمود و

 سلطان مسعود غزنوی به عنوان مردی ادیب و فاضل به کار دبیری

اشتغال ورزید و بعد از شکست غزنویان از سلجوقیان، ناصرخسرو به مرو و

به دربار سلیمان چغری بیک، برادر طغرل سلجوقی رفت و در آنجا نیز با

عزت و اکرام به حرفه دبیری خود ادامه داد و به دلیل اقامت طولانی در این

شهر به ناصرخسرو مروزی شهرت یافت.

همان ناصرم من که خالی نبود

 

ز من مجلس میر و صدر وزیر

 

نخواندی به نامم کس از بس شرف

 

ادیبم لقب بود و فاضل دبیر

 

به تحریر اشعار من فخر کرد

 

همی کاغذ از دست من بر حریر

وی که به دنبال سرچشمه حقیقت میگشت با پیروان ادیان مختلف از

جمله مسلمانان، زرتشتیان، مسیحیان، یهودیان و مانویان به بحث و

گفتگو پرداخت و از رهبران دینی آنها در مورد حقیقت هستی پرس و جو

کرد. اما از آنچا که به نتیجه‌ای دست نیافت دچار حیرت و سرگردانی شد

و برای فرار از این سرگردانی به شراب و میگساری و کامیاریهای دوران

جوانی روی آورد.

در سن چهل سالگی شبی در خواب دید که کسی او را می‌گوید «چند

خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند؟ اگر بهوش باشی

بهتر» ناصرخسرو پاسخ داد «حکما چیزی بهتر از این نتوانستند ساخت که

اندوه دنیا ببرد» مرد گفت «حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به

بیهشی و بی خردی رهنمون باشد. چیزی باید که خرد و هوش را

بیفزاید.» ناصرخسرو پرسید «من این از کجا آرم؟» گفت «عاقبت جوینده

یابنده بود» و به سمت قبله اشاره کرد. ناصرخسرو در اثر این خواب دچار

انقلاب فکری شد، از شراب و همه لذائذ دنیوی دست شست، شغل

دیوانی را رها کرد و راه سفر حج در پیش گرفت. وی مدت هفت سال

سرزمینهای گوناگون از قبیل ارمنستان، آسیای صغیر، حلب،

 طرابلس، شام، سوریه، فلسطین، جزیرة العرب، قیروان، تونس، و سودان

را سیاحت کرد و سه یا شش سال در پایتخت فاطمیان یعنی مصر اقامت

کرد و در آنجا در دوران المستنصر بالله به مذهب اسماعیلی گروید و از

مصر سه بار به زیارت کعبه رفت.

ناصر خسرو در سال ۴۴۴ بعداز دریافت عنوان حجت خراسان از طرف

المستنصر بالله رهسپار خراسان گردید. او در خراسان و به‌خصوص در

زادگاهش بلخ اقدام به دعوت مردم به کیش اسماعیلی نمود، اما برخلاف

انتظارش مردم آنجا به دعوت وی پاسخ مثبت ندادند و سرانجام عده‌ای

تحمل او را نیاورده و در تبانی با سلاطین سلجوقیان بر وی شوریده، و از

خانه بیرونش کردند. ناصرخسرو از آنجا به مازندران رفت و سپس به

نیشابور آمد و چون در هیچ کدام از این شهرها در امان نبود به طور

مخفیانه میزیست و سرانجام پس از مدتی دربدری به دعوت

امیر علی بن اسد یکی از امیران محلی بدخشان که اسماعیلی بود به

بدخشان سفر نمود و بقیهٔ ۲۰ تا ۲۵ سال عمر خود را در یمگان بدخشان

سپری کرد.

پانزده سال بر آمد که به یمگانم چون و از بهر چه زیرا که به زندانم

و تمام آثار خویش را در بدخشان نوشت و تمام روستاهای بدخشان را

گشت. حکیم ناصرخسرو دربین اهالی بدخشان دارای شأن، مقام و

منزلت خاصی است تا حدی که مردم او را به‌نام «حجت»،

 «سید شاه ناصر ولی»، «پیر شاه ناصر»، «پیر کامل»، و غیره یاد

می‌کنند. مزار وی در یمگان زیارتگاه است.

شخصیت ناصرخسرو

ناصرخسرو یکی از شاعران و نویسندگان درجه اول ادبیات فارسی است

که در فلسفه و حکمت دست داشته، آثار او از گنجینه‌های ادب و فرهنگ

ما محسوب می‌گردند. او در خداشناسی و دینداری سخت استوار

بوده‌است، و مناعت طبع، بلندی همت، عزت نفس، صراحت گفتار، و

خلوص او از سراسر گفتارش آشکار است. ناصر در یکی از قصاید خویش

می‌گوید که به یمگان افتادنش از بیچارگی و ناتوانی نبوده، او در سخن

توانا است، و از سلطان و امیر ترس ندارد، شعر و کلام او سحر حلال

است. او شکار هوای نفس نمی‌شود، او به یمگان از پی مال و منال

نیامده‌است و خود یمگان هم جای مال نیست. او بنده روزگار نیست، چرا

که بندهٔ آز و نیاز نیست، این آز و نیازند که انسان به درگاه امیر و سلطان

می‌آورند و می‌مانند. ناصر جهان فرومایه را به پشیزی نمی‌خرد. (از زبان

خود ناصر خسرو). او به آثار منظوم و منثور خویش می‌نازد، و به علم و

دانش خویش فخر می‌کند، این‌کار او گاهی خواننده را وادرا می‌کند که

ناصر به یک شخص خود ستا و مغرور به خودپرست قلمداد کند.

علی دشتی در این باره می‌گوید: مردی است با مناعت طبع، خرسند

فروتن، در برابر رویدادها و سختیها بردبار، اندیشه‌ورز، در راه رسیدن به

هدف پای می‌فشارد. ناصر خسرو در باره خود چنین می‌گوید:

گه نرم و گه درشت چون تیغ

 

پند است نهان و آشکارم

 

با جاهل و بی خرد درشتم

 

با عاقل نرم و بردبارم

ناصر در سفرنامه رویدادها و قضاها را با بیطرفی و بی غرضی تمام نقل

می‌کند. اما زمانی‌که به زادگاهش بلخ می‌رسد و به امر دعوت به مذهب

اسماعیلی مشغول می‌شود، ملّاها و فقه‌ها سد راه او شده و عوام را

علیه او تحریک نموده، خانه و کاشانه‌اش را به‌نام قرمطی، غالی و رافضی

به آتش کشیده قصد جانش می‌کنند، به این سبب در اشعار لحن او

اندکی در تغییر می‌کند، مناعت طبع، بردباری و عزت نفس دارد اما نسبت

گرایش به مذهب اسماعیلی و وظیفه‌ای‌ که به وی واگذار شده بود و نیز

رویارویی با علمای اهل سنت و با سلجوقیان و خلیفه‌گان بغداد که

مخالفان سرسخت اسماعیلیان بودند، ستیز و پرخاشگری در وی بیدار

می‌شود، به فقیهان و دین‌آموختگان زمان می‌تازد و به دفاع از خویشتن

می‌پردازد.

آثار ناصرخسرو

ناصرخسرو دارای تالیفات و تصنیفهای بسیار بوده‌است، چنانچه خود درین

باره گوید:

منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن / زین چرخ پرستاره فزونست اثر مرا

آثار ناصرخسرو عبارت اند از:

  • دیوان اشعار فارسی
  • دیوان اشعار عربی (که متاسفانه در دست نیست). خود درباره دو دیوان فارسی و تازی چنین گوید:

بخوان هر دو دیوان من تا ببینی / یکی گشته باعنصری، بحتری

یا:
این فخر بس مرا که به هر دو زبان / حکمت همی مرتب و دیوان کنم

  • جامع الحکمتین - رساله ایست به نثر دری (فارسی) در بیان عقاید اسماعیلیان.
  • خوان الاخوان - کتابیست به نثر در اخلاق و حکمت و موغضه.
  • زادالمسافرین - کتابی است در بیان حکمت الهی به نثر روان.
  • گشایش و رهایش - رساله‌ای است به نثر روان فارسی، شامل سی پرسش و پاسخ آنها.
  • وجه دین - رساله ایست به نثر در مسائل کلامی و باطن و عبادات و احکام شریعت.
  • بستان‌العقول و دلیل المتحرین که از آنها اثری در دست نیست.
  • سفرنامه - این کتاب مشتمل بر مشاهدات سفر هفت ساله ایشان بوده و یکی از منابع مهم جغرافیای تاریخی به حساب می‌آید.
  • سعادت‌نامه - رساله ایست منظوم شامل سیصد بیت.
  • روشنایی‌نامه - این رساله نیز به نظم فارسی است.

به از کتابها و رساله‌های فوق کتابها و رساله‌های دیگری نیز به حکیم

ناصرخصرو ونسبت داده شده‌اند که بسیاری از خاورشناسان که راجع به

احوال و آثار ایشان تحقیق کرده‌اند در وجود آنها تردید کرده‌اند. نام این

کتابها و رسالات عبارت است از: اکسیر اعظم، در منطق و فلسفه و قانون

اعظم؛ در علوم عجیبه - المستوفی؛ در فقه - دستور اعظم - تفسیر قرآن

- رساله در علم یونان - کتابی در سحریات - کنزالحقایق - رساله‌ای

موسوم به سرگذشت یا سفرنامه شرق و رساله‌ای موسوم به

سرالاسرار.

 

۱ - سفرنامه ناصرخسرو (شرح مسافرت هفت ساله)

 

۲ - زاد المسافرین (عقاید فلسفی او را توضیح می‌دهد .)

 

۳ - وجه دین (درباره احکام شریعت به طریقة اسماعیله .)

۴ - خوان‌الاخوان ۵- روشنایی‌نامه ۶ - سعادت‌نامه ۷- دلیل‌المتحرین ۸ –

دیوان اشعار ۹-جامع‌الحکمتین و کتب چند دیگری منسوب به ناصرخسرو

هستند که به مرور زمان از بین رقته‌اند و یا شاید در مناطق کوهستانی

بدخشان در نزد اشخاص و افراد محفوظ هستند.

حکیم ناصرخسرو دارای تآلیفات زیادی بوده مه برخی از آنها به مرور زمان

نابود گشته شوربختانه به دوران ما نرسیده‌اند. چنانچه خود در بارة تالیفات و تصنیفاتش گوید:

منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن

زین چرخ پر ستاره فزون است اثر مرا

این کتابها عبارت اند از:

۱ - دیوان اشعار به فارسی

۲ - دیوان اشعار عربی که در دست نیست. خود در مورد دو دیوان پارسی

و عربی خویش گوید:

بخوان هر دو دیوان من تا ببینی

یکی گشته با عنصری بحتری را

یا:

این فخر بس مرا که با هر دو زبان

حکمت همی مرتب و دیوان کنم

۳ - جامع الحکمتین - رسالة است به نثر دری در بیان عقاید اسماعیلی.

۴ - خوان الاخوان - کتابی است به نثر دری در اخلاق و حکمت و موعظه.

۵ - زادالمسافرین - کتابی است در حکمت الهی بزبان دری.

۶ - گشایش و رهایش - رساله لیست به نثر دری شامل سی سوال و

جواب آنها.

۷ - وجه دین - کتابیست به نثر دری در مسایل کلامی و باطن عبادات و

احکام شریعت.

۸ - دلیل المتحرین - مفقود.

۹ - بستان العقول - آنهم مفقود.

۱۰ - سفرنامه - کتابیست که خلص محتوای سفر هفت ساله اش را در بر

دارد.

۱۱ - سعادت نامه - رساله ایست منظوم شامل سیصد بیت.

۱۲ - روشنایی نامه - این هم یک رساله منظوم است.

به غیر از اینها کتب و رسالات دیگری نیز منصوب به حکیم ناصرخسرو

هستند که ازین قرار اند:

اکسیر اعظم، قانون اعظم، دستور اعظم، کنزالحقایق، رسالة الندامه الی

زادالقیامه و سرالاسرار.

نمونه اشعار

روزی ز سر سنگ عقابی بهوا خاست

 

واندر طلب طعمه پر و بال بياراست

بر راستی بال نظر کرد و چنين گفت:

 

امروز همه روی زمین زير پر ماست

بـر اوج فلک چون بپرم، از نظـر تــيز

 

می‌بينم اگر ذره‌ای اندر ته درياست

گر بر سر خـاشاک يکی پشه بجنبد

 

جنبيدن آن پشه عيان در نظر ماست

بسيار منی کـرد و ز تقدير نترسيد

 

بنگر که ازين چرخ جفا‌پيشه چه برخاست

ناگـه، ز کـمينگاه يکی سـخت کمانی

 

تيری ز قضاو قدر انداخت بر او راست

بـر بـال عـقاب آمـد، آن تير جـگر دوز

 

وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست

بر خـاک بيفتاد و بغلـتيد چو ماهی

 

وانگاه، پر خويش گشاد از چپ و از راست

گفتا عجبست اينکه ز چوبست و ز آهن

 

اين تيزی و تندی و پريدنش کجا خاست؟

چون نیک نگه‌کرد، پر خويش بر او ديد

 

گفتا ز که ناليم؟ که از ماست که بر ماست

ناصر خسرو

حكيم ابومعين ناصر بن خسرو حارث قبادياني (481 - ‌394)‌ تا حدود 40

سالگي در بلخ و در دستگاه دولتي غزنويان و سپس سلجوقيان به سر

برد. ولي اندك اندك آن محيط را براي انديشه خود تنگ يافت و در پي درك

حقايق به اين سوي و آن سوي رفت تا اين كه در چهل سالكي به دليل

خوابي كه ديده بود عازم كعبه شد.  پس از يك سفر هفت ساله كه چهار

بار سفر حج و سه سال اقامت در مصر مركز خلافت فاطمي را در خود

داشت به مذهب اسماعيليه گرويد و به عنوان حجت جزيره خراسان

راهي موطن خود شد. بقيه عمر ناصرخسرو در يك مبارزه بي‌امان عقيدتي

گذشت و اگر چه از هر نوع آسايشي محروم شد اما شعرش پشتوانه‌اي

يافت كه در ادبيات فارسي بي‌نظير بود. متعصبان آن روزگار حضور

ناصرخسرو در بلخ را برنتافتند و او را با تهمتهاي بدوين، قرمطي، ملحد و

رافضي از آن سرزمين به نيشابور و مازندران و سپس يمكان بدخشان

آواره كردند.

شعر او شعري است تعليمي و اعتقادي و برخوردار از پشتوانه عميق

معنايي و از اين رو مي‌توان او را نقطه مقابل شاعران دربار غزنويان و

سلجوقي دانست، البته ديوان او از مدح خالي نيست، ولي اين

ستايش‌ها كه در حق خليفه فاطمي مي‌باشد خود نوعي مبارزه است آن

هم در محيط خطر خيز خراسان.

ولي نبايد از نظر دور داشت كه اين گرايش شديد محتوايي شعر

ناصرخسر را از بعضي بدايع هنري و ظرايف شعري دور نگه داشته و به

بعضي از قصايد او يك رنگ خشك تعليمي زده است. زبان او نسبت به

ديگران كهن‌تر حس مي‌شود و شباهتي به زبان دوره ساماني دارد. ناصر

اگر چه در تصويرگري شاعري تواناست اما سنگيني محتواي شعرش

مجالي براي خودنمايي اين خلاقيت‌هاي او نداده است و در جاهايي كه

اين سنگيني كمتر است و شاعر بيشتر قصد توصيف دارد تا تعليم، توانايي

او سخت آشكار مي‌شود و به ويژه در محور عمودي خيال و ساختمان

شعر از ديگران توانمندتر ظاهر شده است. به هر حال شعر او زيبايي

شناسي خاص خود را دارد ممكن است در چشم ادباي محفلي كه در هر

شعري در پي صنايع بديعي و سلامت كلام هستند موقعيت چنداني به

دست نياورد ولي براي آنان كه بيشتر در پي غرايب مي‌گردند پر است از

چيزهايي كه در شعر ديگران نمي‌توان يافت.

نمونه اثر

حج

حاجيان آمدند با تعظيم                               شاكر از رحمت خداي كريم

جسته از محنت و بلاي حجاز                        رسته از دوزخ و عذاب اليم

 آمده سوي مكه از عرفات                                 زده لبيك عمره از تنعم

يافته حج و كرده عمره تمام                     بازگشته به سوي خانه سليم

من شدم ساعتي به استقبال                    پاي در كردم برون ز حد گليم

مرمرا در ميان قافله بود                           دوستي مخلص و عزيز و كريم

گفتم او را بگو كه چون رستي                 زين سفر كردن به رنج و به بيم

تا ز تو باز مانده‌ام جاويد                        فكرتم را ندامت است نديدم

شاد گشتم بدان كه كردي حج          چون تو كسي نيست اندر اين اقليم

بازگو تا چگونه داشته‌اي                            حرمت آن بزرگوار حريم

چون همي خواستي گرفت احرام            چه نيست كردي اندر آن تحريم

جمله بر خود حرام كرده بدي                      هر چه مادون كردگار قديم

گفت ني گفتمش زدي لبيك                         از سر علم و از سر تعظيم

مي‌شنيدي نداي حق و جواب                      باز دادي چنان كه داد كليم

گفت ني گفتمش چو در عرفات                        ايستادي و يافتي تقديم

به تو از معرفت رسيد                        عارف حق شدی و منکر خویش

گفت ني گفتمش چو مي‌كشتي                گوسفند از پي يسير و يتيم

قرب خود ديدي اول و كردي                       قتل و قربان نفس شوم لئيم

گفت ني گفتمش چو مي‌رفتي              در حرم همچو اهل كهف و رقيم

ايمن از شر نفس خود بودي                  و ز غم فرقت و عذاب جحيم

گفت ني گفتمش چو سنگ جمار                 همي انداختي به ديو رجيم

از خود انداختي برون يكسر                       همه عادات و فعل‌هاي ذميم

گفت ني گفتمش به وقت طواف               كه دويدي به هر وله چو ظليم

از طواف همه ملائكتان                             ياد كردي به گرد عرش عظيم

گفت ني گفتمش چو كردي سعي              از صفا سوي مروه بر تقسيم

ديدي اندر صفاي خو كونين                      شد دلت فارغ از جحيم و نعيم

گفت ني گفتمش چو گشتي باز               مانده از هجر كعبه بر دل ريم

كردي آنجا به گور مر خود را                   هم چنان كنون كه گشته رميم 

گفت از اين باب هر چه گويي تو               من ندانسته‌ام صحيح و سقيم

گفتم اي دوست پس نكردي حج                  نشدي در مقام محو، مقيم

رفته‌اي مكه ديده، آمده باز                      محنت باديه خريده به سيم

گر تو خواهي كه حج كني پس از اين        اين چنين كن كه كردمت تعليم

ناصر خسرو قبادياني، حكيم ناصر بن خسرو بن حارث القبادياني بلخي مروزي، ملقب به حجت، قباديان از نواحي بلخ 394 ـ يمگان بدخشان 481ق، شاعر و نويسنده، متكلم و فيلسوف، جهانگرد و مبلغ اسماعيلي ايراني.

 

 گويا از خانواده محتشمي كه به كارهاي دولتي و شغل ديواني مي پرداختند، برآمد و در بلخ داراي ثروت و املاكي بوده است. از كودكي به فراگيري دانش ها و فنون و ادبيات پرداخت و قرآن را از بر كرد و كمابيش در همه دانش هاي متداول عقلي و نقلي، مانند رياضيات و طب و موسيقي و نجوم و فلسفه و كلام و حكمت متألهين استادي يافت. در جواني به دربار شاهان و اميران راه يافت و به گفته خودش
« بارگاه ملوك عجم و سلاطين را چون سلطان محمود غزنوي (389 ـ 421) و پسرش مسعود (421 ـ432) » ديده است. در كارهاي ديواني دبير پيشه و متصرف «در اموال و اعمال سلطاني» بود و عنوان «اديب» و «دبير فاضل» داشت و با پادشاهان وقت و وزراي برجسته هم مجلس و هم پياله بود. گويا در آغاز در بلخ در خدمت غزنويان به سر مي برد ولي پس از افتادن آن شهر به دست سلجوقيان (432) به خدمت آنان درآمد و به مرو، مقر حكومت ابوسليمان چغري بيگ بن داود بن مكائيل بن سلجوق (451) رفت و در درگاه او نيز مقامي در خور يافت. ظاهراً در دوره خدمتش نزد غزنويان يا سلجوقيان به هند و سند و تركستان سفر كرد (شايد به قصد آشنايي با ملل و اديان و مذاهب گوناگون). از جواني شعر مي سرود و همچون بيشتر شاعران زمان به باده نوشي و عشق ورزي و گفتن اشعار مدح و غزل و هزل مي گذرانيد و شاعر و دبير ملازم دربار بود. رفته رفته از اين نوع زندگي سرخورد و در پي يافتن حقيقت برآمد ولي پاسخ هايي كه به پرسش هاي بي شمار وي درباره راز خلقت و حكمت شرايع در ظاهر تنزيل و طريقه ظاهريان داده مي شود. وي را قانع و مجاب نساخت. در 437 كه در جوزجانان از توابع بلخ بود يك ماه پيوسته شراب مي خورد تا آنكه شبي در خواب ديد كه يكي وي را گفت: «چند خواهي خوردن از اين شراب كه خرد از مردم زايل كند اگر بهوش باشي بهتر، من جواب گفتم كه حكما جز اين چيزي نتوانستند ساخت كه اندوه دنيا كم كند، جواب داد كه بيخودي و بيهوشي راحتي نباشد، حكيم نتوان گفت كسي را كه مردم را به بيهوشي رهنمون باشد، بلكه چيزي بايد طلبيد كه خرد و هوش را به افزايد. گفتم كه من اين را از كجا آرم؟ گفت جوينده يابنده باشد و پس سوي قبله اشارت كرد و ديگر سخن نگفت.» پس از اين خواب، ناصر خسرو دستخوش تحول روحي شديدي شد و ترك شراب گفت و نخست به مرو رفت و از شغل ديواني كناره گرفت و آنگاه رهسپار سفر حج شد (23 شعبان 437) و از راه نيشابور و سمنان و ري و قزوين به آذربايجان رفت و در تبريز، قطران شاعر را ديد و از آنجا از راه مرند و خوي و وان و اخلاط و بتليس و ميافارقين و آمد و حران به سرزمين شامات رسيد و در هنگامي كه هنوز ابوالعلاي معري (363 ـ 449) زنده بود، وارد شهر معره النعمان شد. از معره النعمان به طرابلس و صيدا و فلسطين رفت و در 5 رمضان 438 به بيت المقدس رسيد و از آنجا رهسپار مكه شد و پس از گزاردن حج به بيت المقدس بازگشت (5 محرم 439). آنگاه از راه خشكي به طينه و از آنجا با كشتي به تونس و از تونس به مصر رفت. در مصر سه سال به سر برد و به مذهب اسماعيلي گرويد و به خدمت خليفه فاطمي المستنصربالله ابوتميم معد بن علي (427 ـ487) رسيد.


ناصر خسرو از درجات هفتگانه اسماعيليان، درجات مستجيب، مأذون وداعي را پيمود و به درجه حجتي رسيد و از سوي امام فاطمي اداره قسمت خراسان (يا «جزيره خراسان» در تقسيمات اسماعيليان) بدو واگذار شد. هنگام اقامت در مصر دوبار ديگر به مكه سفر كرد و حج گزارد (339، 440). در 441 مصر را ترك گفت و پس از رفتن به مكه و گزاردن حج (442) از راه طائف و تهامه و يمن و لحساء و بصره و ارجان و اصفهان و نايين و تون و قاين و سرخس در 26 جمادي الاخري 444 ق به بلخ بازگشت. در بازگشت به وطن به ترويج مذهب اسماعيلي و دعوت به سوي خليفه فاطمي و مباحثه با علماي اهل سنت پرداخت. اما ديري نگذشت كه بر اثر دشمني و مخالفت متعصبان و علماي اهل سنت و حكام سلجوقي ناگزير به ترك بلخ شد (پيش از 453) و به نيشابور و مازندران و سرانجام به يمگان در ناحيه بدخشان كه شهري استوار در ميان كوه ها بود پناه برد و ظاهراً تا آخر عمر در آنجا بوده و به اداره كار دعوت اسماعيلي در خراسان سرگرم بوده است. پس از مرگ پيكرش را در يمگان به خاك سپردند و مزار وي در شمار زيارتگاه هاي معروف اسماعيليان درآمد. سال مرگ وي را برخي منابع با اختلاف 458، 471 و جز آن نيز گفته اند. اقامت طولاني ناصر خسرو در يمگان كه برابر برخي منابع بيش از 25 سال به درازا كشيد تأثير فراواني در ارتقاي فكري مردم بدخشان و انتشار مذهب اسماعيلي در ميان آنان داشته است و هنوز هم در آن ناحيه مذهب اسماعيلي هواداران بسيار دارد و اسماعيليان آنجا ناصر خسرو را «پير ناصر خسرو» يا «شاه ناصر خسرو» مي گويند. ناصر خسرو بي گمان از شاعران بسيار توانا و سخن آور فارسي به ويژه در قصيده سرايي است. از ويژگي هاي شعر او شكوه در بيان، انسجام و آهنگ محكم جمله ها و روشني عبارت ها است. در شعر ناصر خسرو مشخصات سبك خراساني به وضوح ديده مي شود. اشتراك او در شيوه بيان با رودكي، فرخي، عنصري، كسايي و فردوسي بسيار است. اما شيوه او زهد و مناقب است، نه مدح و غزل و از اين رو به مديحه گوياني همچون عنصري مي تازد و غزلگويان و شاد خواران را نكوهش مي كند و آنها را به خودداري از وصف شمشاد و لاله و زلفك عنبري فرا مي خواند. جهاني كه در منظره او پديدار مي شود، جهان خاصي است كه فرسنگ ها با جهان فرخي و منوچهري و عنصري فاصله دارد.


همان اندازه كه فردوسي به گذشته ايران دلبسته است، ناصر خسرو به انديشه هاي مذهبي و اخلاقي (اسماعيلي) سرگرم است و سخن را داراي پايگاهي والا مي شمرد كه نبايد آن را بيهوده صرف كرد. شعر ناصرخسرو در واقع شعري خردمندانه است كه احساسات و عواطف در آن زير نفوذ خرد و قوانين اخلاقي ويژه قرار دارد: «سخن حجت بشنو كه همي ماند ـ نرم و با قيمت و نيكو چو خزاد كن / سخن حكمتي و خوب چنين بايد ـ صعب و بايسته و در تافته چو آهن.» وي از جواني به دانش و فلسفه عشق مي ورزيد و در نوشته و اشعار او اصلاحات نجوم، رياضيات، جبر و مقابله، فلسفه و دين هاي گوناگون جا به جا آمده است. با همه اينها، نبايد پنداشت كه انديشه هاي بلند و جلوه هاي تعقل و حكمت در شعر او چنان است كه مجال تجلي به صور خيال شاعرانه نمي دهد. در واقع در شعر او عنصر خيال در نقطه اوج قرار دارد، اما از آنجا كه در اشعارش تفكر و عاطفه در كنار عناصر خيال همواره در حركت است، مجال خودنمايي به صور خيال نمي رسد و اين شايد به خاطر شيوه استفاده وي از عنصر خيال باشد؛ ناصر خسرو در بسياري از موارد در همان اوج تخيل كه از چهره طبيعت تصويرهاي شاعرانه و بديع ارائه مي دهد، كمابيش خيال را به علت تربيت فكري خاصي كه دارد به نوعي استدلال يا پرسش حكيمانه مي آميزد. از ويژگي هاي صور خيال در شعر ناصر خسرو و توجه فراوان وي به تشبيهات حروفي است. او همچنين به علت تعمق در مسايل ديني و توجه بسيار به قرآن، از مجازها و تشبيهات خاص قرآن در شعر خود كمابيش بهره برده است. شب و روز كه نماينده گذشت زمان هستند در شعر او تصويرهاي خاصي دارند كه در شعر هيچ شاعري اين مايه خيال هاي شاعرانه در باب زمان وجود ندارد؛ زيرا كمتر شاعري به اندازه او به گذشت زمان و اهميت آن انديشيده است، اما آنچه براي او محسوس است، گذشت بي امان روزها و شب ها تغيير فصول است؛ وقتي ناصر خسرو طبيعت را وصف مي كند، انديشه كامكاري از آن را ندارد و به نتيجه هايي كه منوچهري و فرخي و خيام به دست آورده اند اعتنايي نمي كند، بلكه بي درنگ ضدي در برابر زيبايي هاي آن مي گذارد و نتيجه مي گيرد كه بايد رخت سفر بر بست و به جمع آوري توشه و زاد راه پرداخت. جهان ناصر خسرو جهاني است زاينده و ميرنده و همين سبب اندوه بي پايان او است. روي هم رفته ناصر خسرو شاعري يگانه، هم در طرز فكر و هم در شيوه شاعري؛ به ديگر سخن شعر و زندگي او به هم پيوسته و همانند است. در واقع شعر او در محتوي و صورت، واژگان و آهنگ، اوج و فرود و شتاب و درنگ همان ساخت انديشه او است در قالب وزن و كلمه. زبان وي به زبان شعراي آخر دوره ساماني مي ماند، زيرا از به كارگيري واژه ها و تركيبات فصيح كهن كه به شعر او قدمت مي بخشد ابا ندارد. با اين همه، ناصر خسرو در جاي جاي شعرهايش از تركيب ها و واژگان عربي بيش از آنچه در اواخر دوره ساماني رواج داشته، بهره جسته است تا بهتر راه را بر ورود مباحث حكمي و انديشه هاي فلسفي اش در شعر هموار سازد. از ناصر خسرو كتاب هايي به نثر در شرح عقايد اسماعيلي به جا مانده كه همه آنها همچون اشعارش فصيح و استوار است.

از آثارش:
ديوان در 11047 بيت شامل قصايد و مقطعات و ابيات متفرقه. ديوان ناصر خسرو پر است از عقايد ديني، اخلاق انتقاد از شاهان و اميران ترك و شاعران مديحه سرا، شكايت از مردم عامي و عالمان و فقيهان خراساني و اعتراض به دستگاه خلفاي عباسي و نيز وصف طبيعت، ستايش پيامبر و علي (ع) و خاندان او، پند و اندرز و سخنان حكيمانه. اين ديوان تاكنون بارها و از جمله به كوشش سيد نصرالله تقوي و مقدمه سيد حسن تقي زاده و با همكاري مجتبي مينوي و علي اكبر دهخدا در 1304 ـ 1306 ش در تهران و به كوشش مجتبي مينوي و مهدي محقق در 1353 ش در تهران به چاپ رسيده است؛
2ـ جامع الحكمتين؛
3ـ زاد المسافرين؛
4ـ وجه دين؛
5ـ سفرنامه؛ كتابي از ناصر خسرو قبادياني (394ـ481 ق) در شرح مسافرت هفت ساله وي (437ـ444) به ايران و آسياي صغير و شامات و مصر و عربستان. اين اثر كه به نثري بسيار ساده و بي آلايش و روان و دل انگيز نوشته شده ظاهراً نخستين كتاب ناصر خسرو به نثر است كه پس از پايان سفر از يادداشت هاي روزانه خود تنظيم كرده است. برخي قراين حكايت از آن دارند كه اين سفرنامه خلاصه اي از يك متن اصلي است كه اينك در دست نيست. چنانكه در زندگينامه ناصر خسرو آمده است وي در پي خوابي كه در جوزجانان ديد، آهنگ سفر حج كرد (6 جمادي الاخري 437) و نخست از راه شبورغان، ده بارياب، سمنگان، طالقان و مرورود به مرو بازگشت و از كار ديواني كناره گرفت و در 23 شعبان همان سال سفرش را به همراه برادر كهترش و يك غلام هندي آغاز كرد و از قسمت هاي شمالي و غربي ايران به شهرهاي ارمنستان، آسياي صغير، حلب، طرابلس، شام، فلسطين، مصر ـ كه نزديك سه سال در آنجا ماند ـ قيروان (تونس)، نوبه، سودان و عربستان رفت و در اين مدت چهار بار حج گزارد و در حج آخر از راه طائف و يمن و لحسا به بصره رسيد (443) و سپس از ارجان به اصفهان شتافت (444) و در جمادي الاخر همان سال به بلخ بازگشت. سفرنامه در واقع دستاورد اين سفر است و حاوي اطلاعات دقيق و گرانبهاي جغرافيايي و تاريخي و بيان عادات و آداب مردم ممالك و نواحي گوناگون است. ناصر خسرو در تنظيم و نگارش سفرنامه رعايت صداقت، امانت و بي طرفي را كرده و همچون مهندسي دقيق و معماري كار ديده و با تجربه و دانشمندي آگاه به دانش اقتصاد و جامعه شناسي در اوضاع و احوال شهرها و مساحت ها و مسافت ها و نحوه ساختمان ها و بناهاي تاريخي و اوضاع جغرافيايي و شهرسازي و شيوه گذاردن زندگي مردم و ميزان محصول و تجارت و اقتصاد سخت دقيق شده و نكته هاي باريك را از نظر دور نداشته است. نثر سفرنامه از تصنع و حشو و صناعات لفظي به دور است. مطلب همه جا با جمله هاي كوتاه و دلنشين و توصيف هاي كامل بيان شده است. سفرنامه سرشار از واژه هاي زيباي فارسي است كه بيشتر آنها تا به امروز رواج دارند. شيوه نثر اين كتاب، تركيبي است از نثر دوره غزنوي و نثرهاي دوره هاي بعد و آن را بايد از سرمشق هاي گرانبهاي ساده نويسي و ايجاز شمرد. سفرنامه ناصرخسرو تاكنون بارها و از جمله نخستين بار به كوشش شارل شفر با برگردانيده فرانسوي آن در 1881 م / 1298 ق در پاريس، سپس به كوشش خواجه الطاف حسين حالي با مقدمه اي بسيار مفصل از او در سرگذشت ناصر خسرو در 1882 م در دهلي، به كوشش محمود غني زاده سلماسي در 1341 ق در برلين و به كوشش محمد دبير سياقي در 1335 ش در تهران به چاپ رسيده است. سفرنامه به زبان هاي مختلف برگردانيده شده است از جمله به فرانسوي (شارل شفر، پاريس 1881 م)، روسي (برتلس، لنينگراد 1933 م)، اردو (محمد ثروت الله، 1937م؛ عبدالرزاق كاني پور؛ دهلي 1941 م)، عربي (يحيي الخشناب، 1945م)، تركي (عبدالوهاب طرزي، استانبول 1950م)، انگليسي (تاكسون ويلر، نيويورك 1985م) و آلماني (فون ملزر، اتريش 1993).
6 ـ گشايش و رهايش؛
7ـ خوان اخوان؛
8ـ روشنايي نامه؛
9ـ سعادتنامه؛
10ـ اختيار الامام و اختيار الايمان؛
11ـ بستان العقول؛
12ـ دليل المتحيرين؛
13ـ عجايب الصنعه؛
14ـ عجايب الحساب و غرايب الحساب
سخه خطي تابخانه ملك به شماره 640)؛
15ـ كتاب اندر رد مذهب محمد زكريا؛
16ـ لسان العالم؛
17ـ مصباح؛

18ـ مفتاح / مفتح الرساله؛
19ـ رساله در جواب 99 سوال فلسفي كه همراه ديوان او در 1304 ـ 1306 ش به چاپ رسيده است. همچنين به ناصر خسرو كتاب هاي فراواني منسوب است كه در صحت انتساب همه آنها بدو بايد به ديده ترديد نگريست. از جمله اين كتاب ها عبارتند از 1ـ آفاق نامه/ آفاق و انفس (نسخه خطي كتابخانه مركزي دانشگاه تهران به شماره 36/4736)؛ 2ـ ارشاد السالكين؛ 3ـ اكسير اعظم؛ 4ـ الف نامه؛ 5ـ ترجيح بند (چاپ تهران 1274 ق، همراه عوارف المعارف)؛ 6ـ تفسير قرآن؛ 7ـ چراغنامه (چاپ كراچي 1958م)؛ 8ـ خلق نيكو خلق بد؛ 9ـ دستور اعظم؛ 10ـ رساله الندامه في زاد القيامه/ سوانح عمري؛ 11ـ رساله در تسخير كواكب (چاپ بمبئي)؛ 12ـ رساله روحيه (چاپ كراچي 1958 م)؛ 13ـ شش فصل / روشنايي نامه مثنور؛ 14ـ عالم صغير و عالم كبير؛ 15ـ قانون اعظم؛ 16ـ كتاب در علم يونان؛ 17ـ كلام پير؛ 18ـ كنز الحقايق؛ 19ـ مستوفي في الفقه؛ 20ـ نور نامه؛ 21ـ هفت گناه.

 

 

ناصرخسرو قبادیانى(481-394 قمرى) از شاعران برجسته‌ى ایران است

 

که با دانش‌هاى روزگار خود نیز آشنا بود. او طى سفرى هفت ساله از

 

سرزمین‌هاى گوناگونى دیدن کرد و گزارش آن را در سفرنامه‌اى به یادگار

 

گذاشت. در مصر با فرقه‌ى اسماعیلیه آشنا شد و به خدمت خلیفه‌ى

 

فاطمى مصر، المستنصر بالله، رسید. او براى فراخواندن مردم به مذهب

 

اسماعیلى به خراسان بازگشت، اما مردم آن‌جا چندان از دعوت او خشنود

 

نبودند. به ناچار در سرزمین کوهستانى یمگان در بدخشان گوشه‌نشین

 

شد و به سرودن شعر و نگارش کتاب‌هایى در زمینه‌ى باورهاى

 

اسماعیلیان پرداخت.

زندگى‌نامه


ابومعین حمیدالدین ناصرخسرو قبادیانى مروزى، در سال 394 هجرى در

 

روستاى قبادیان مرو، که اکنون در تاجکستان است، دیده به جهان گشود.

 

جوانى را به فراگیرى دانش‌هاى گوناگون پرداخت و در سایه‌ى هوش

 

سرشار و روح پژوهشگر خویش از دانش‌هاى دوران خود مانند فلسفه،

 

اخترشناسى، کیهان‌شناسى، پزشکى، کانى‌شناسى، هندسه‌ى

 

اقلیدوسى، موسیقى، علوم دینى، نقاشى، سخنورى و ادبیات بهره‌ها

 

گرفت. خود او در این باره مى‌گوید:

به هر نوعى که بشنیدم ز دانش نشستم بر در او من مجاور

نماند از هیچگون دانش که من زان نکردم استفادت بیش و کم‌تر

با این همه، چون ناصرخسرو از خانوده‌اى برخوردار و دیوان‌سالار بود، در

 

سال‌هاى پایانى فرمان‌روایى سلطان محمود غزنوى به کار دیوانى پرداخت

 

و این کار را تا 43 سالگى در دربار سلطان مسعود غزنوى و دربار

 

ابوسلیمان جغرى بیک داوود بن میکائیل ادامه داد. پیوستن او به دربار

 

سرآغاز کام‌جویى‌ها، شراب‌خوارى‌ها و بى‌خبرى‌هاى او بود و گاه براى

 

خشنودى درباریان با گفته‌هاى هزل‌آلود خود دیگران را به مسخره

 

مى‌گرفت. خود او پس از آن‌که از آن آلودگى‌ها کناره گرفت، خود را به

 

خاطر آن سخنان بیهوده این گونه ملامت مى‌کند:

اندر محال و هزل زبانت دراز بود و اندر زکات دستت و انگشتکان قصیر

بر هزل کرده وقف زبان فصیح خویش بر شعر صرف کرده دل و خاطر منیر

آن کردى از فساد که گر یادت آیدت رویت سیاه گردد و تیره شود ضمیر

چشمت همیشه مانده به دست توانگران تا اینت پانذ آرد و آن خز و آن

 

حریر

اما همین که به چهال سالگى پا گذاشت کم‌کم از کرده‌هاى خود پشیمان

 

شد و سرانجام در پى خوابى شگفت بسیار دگرگون شد. خود او

 

سرگذشت آن دگرگونى را در آغاز سفرنامه چنین نوشته است:

"شبى در خواب دیدم که یکى مرا گفتی: چند خواهى خوردن از این

 

شراب که خرد از مردم زایل کند. اگر بهوش باشى بهتر است. من جواب

 

گفتم که: حکیمان جز این چیزى نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند.

 

جواب دادی: در بى‌خودى و بى‌هوشى راحتى نباشد. حکیم نتوان گفت

 

کسى را که مردم را به بى‌هوشى رهنمون باشد، بلکه چیزى باید طلبید

 

که خرد و هوش را بیفزاید. گفتم که: من این از کجا آرم؟ گفت: جوینده

 

یابنده باشد. سپس، به سوى قبله اشاره کرد و دیگر سخن نگفت."

هنگاهى که از خواب بیدار شد، آن گفته‌ها با او بود و بر او اثرى ژرف

 

گذاشت و با خود گفت:" از خواب دوشین بیدار شدم، اکنون باید که از

 

خواب چهل‌ساله نیز بیدار شوم." و چنین اندیشید که همه‌ى کردار خود را

 

دگرگون کند و از آن‌جا که در خواب او را به سوى قبله نشان داده بودند، بر

 

آن شد که سفرى به مکه داشته باشد و آیین‌هاى حج را به جا آورد. او

 

سفر خود را در سال 437 هجرى از مرو و با همراهى برادرش ابوسعید و

 

یک غلام هندى آغاز کرد. او از بخش‌هاى شمالى ایران به سوریه و

 

آسیاى صغیر و سپس فلسطین، مکه، مصر و بار دیگر مکه و مدینه رفت و

 

پس از زیارت خانه‌ى خدا از بخش‌هاى جنوبى ایران به وطن بازگشت و

 

راهى بلخ شد. پیامد آن سفر هفت ساله و سه هزار فرسنگى براى او

 

دگرگونى فکرى و براى ما سفرنامه‌ى ناصرخسرو است.

ماندگارى سه ساله‌ى ناصرخسرو در مصر باعث آشنایى او با پیروان

 

فرقه‌ى اسماعیلیه و پذیرش روش و آیین آنان شد. پیروان آن آیین بر این

 

باور بودند که امامت پس از امام جعفر صادق(ع) به یکى از فرزندان ایشان

 

به نام محمد بن اسماعیل رسید که همچنان زنده است و پنهانى زندگى

 

مى‌کند. از آن‌جا که پیروان اسماعیل به خردورزى اهمیت زیادى مى‌دانند،

 

ناصرخسرو به آن فرقه گرایش پیدا کرد و به جایگاهى دست یافت که در

 

مصر به خدمت خلیفه‌ى فاطمى مصر، المستنصر بالله ابوتمیم معد بن

 

على(487-420 هجرى قمرى) رسید و از سوى او به عنوان حجت خراسان

 

برگزیده شد.

ناصرخسرو در بازگشت به ایران، که همزمان با آغاز فرمان‌روایى

 

سلجوقیان بود، در آغاز به بلخ رفت و در آن‌جا به تبلیغ مذهب اسماعیلى

 

پرداخت. چیزى نگذشت که با مخالفت‌هاى گروه زیادى از مردم آن‌جا رو به

 

رو شد و بیم آن بود که کشته شود. خود در این باره مى‌گوید:

در بلخ ایمن‌اند ز هر شرى مى‌خوار و دزد و لوطى و زن‌باره

ور دوستدار آل رسولى تو چون من ز خان و مان شوى آواره

از این رو، به شهرهاى دیگر خراسان و برخى شهرهاى مازندران روى آورد

 

و کار تبلیغى خود را ادامه داد. به نظر مى‌رسد در مازندران پیروانى گرد او

 

را گرفتند، با این همه چندان به او روى خوش نشان ندادند و در هر جا با

 

چوب و سنگ از او پذیرایى کردند. سرانجام به یمگان در بدخشان رفت تا

 

در خلوت آن سرزمین کوهستانى روزگار گذراند و بر تنهایى خود مویه کند

 

و روزگار را به نگارش کتاب بگذراند. بیش‌تر آثار او طى 15 سال ماندن در

 

همین کوهستان به نگارش درآمدند. او در آن سال‌ها از پشتیبانى على‌

 

بن اسد بن حارث، که اسماعیلى مذهب بود و ناصرخسرو کتاب جامع

 

الحکمتین خود را به درخواست او نوشته است، برخوردار بود. سرانجام در

 

همان سرزمین به سال 481 قمرى دیده از جهان فروبست.

سال‌شمار زندگى

394 هجرى قمری: در روستاى قبادیان مرو به دنیا آمد.

437 هجرى قمری: سفر خود را به سوى مکه آغاز کرد.

438 هجرى قمری: به بیت المقدس وارد مى‌شود.

444 هجرى قمری: سفر هفت‌ساله‌اش به پایان مى‌رسد و به بلخ وارد

 

مى شود.

453 هجرى قمری: به دلیل تبلیغ براى فرقه‌ى اسماعیلى از بلخ رانده مى شود. زاد المسافرین را نیز در همین سال مى‌نگارد.

462 هجرى قمری: جامع الحکمتین را به نام امیر بدخشان، شمس‌الدین

 

ابوالمعالى على بن اسد حارث، نوشت.

481 هجرى قمری: در یمگان بدخشان از دنیا رفت.

نگارش‌هاى ناصرخسرو

1. سفرنامه

2. دیوان شعر

3. زادالمسافرین، در اثبات باورهاى پایه‌اى اسماعیلى‌ها به روش استدلال

 

است.

4. وجه الدین(روى دین)، در تاویل‌ها و باطن عبادت‌ها و فرمان‌هاى دین به

 

روش اسماعیلیان است.

5. سعادت نامه

6. روشنایى نامه(منظوم)

7. خوان اخوان، پیرامون باورهاى دینى اسماعیلیان است.

8. شش فصل(روشنایى نامه نثر)

9. گشایش و رهایش

10. عجائب الصنعه

11. جاممع الحکمتین، شرح قصیده‌ى ابوالهیثم احمد بن حسن جرجانى

12. بستان العقول، در دست نیست و تنها در جامع الحکمتین از آن نام

 

برده است.

13. لسان العالم، در دست نیست و تنها در جامع الحکمتین از آن نام برده است.

14. اختیار الامام و اختیار الایمان، در دست نیست و تنها در جامع

 

الحکمتین از آن نام برده است.

15. رساله الندامه الى زاد القیامه، زندگى‌نامه‌ى خود نوشت که برخى به

 

او نسبت داده‌اند.

شعر ناصرخسرو

شعرهاى ناصرخسرو در سبک خراسانى سروده شده است، سبکى که

 

شاعران بزرگى مانند رودکى، عنصرى و مسعود سعد سلمان به آن شیوه

 

شعر سروده‌اند. البته، شعر او روانى و انسجام شعر عنصرى و مسعود

 

سعد سلمان را ندارد، چرا که او بیش از آن که شاعر باشد، اندیشمندى

 

است که باورهاى خود را در چهارچوب شعر ریخته است. شاید او را

 

بتوانیم نخستین اندیشمندى بدانیم که باورهاى دینى، اجتماعى و

 

سیاسى خود را به زبان شعر بیان کرده است.

در دیوان او سواى ستایش بزرگان دین و خلیفه‌هاى فاطمى از ستایش

 

دیگران، وصف معشوق و دلبستگى‌هاى زندگى چیزى نمى‌بینیم و حتى

 

وصف طبیعت نیز بسیار اندک است. هر چه هست پند و اندرز و روشنگرى

 

است. گاهى نیز دانش‌هاى زمان خود از فلسفه، پزشکى، اخترشناسى

 

و شگفتى‌هاى آفرینش را در قصیده‌هاى خود جاى مى‌دهد تا از این راه

 

خواننده را به فکر کردن وادارد و باورهاى خود را اثبات کند.

ناصرخسرو شعرهاى خود را در قالب قصیده گفته و از غزل گریزان است.

 

او بارها از غزل‌سرایان روزگار خود انتقاد کرده است، چرا که بر این باور بود

 

در زمانى که مفهوم عرفانى عشق از درون تهى مى‌شود و آن‌جا که دل و

 

عشق را با سیم و زر معامله مى‌کنند، چه جاى آن است که عاشق رنج و

 

سختى دورى را تحمل کند:

جز سخن من ز دل عاقلان مشکل و مبهم را نارد زوال

خیره نکرده‌ست دلم را چنین نه غم هجران و نه شوق وصال

نظم نگیرد به دلم در غزل راه نگیرد به دلم در غزال

از چو منى صید نیابد هوا زشت بود شیر، شکار شگال

نیست هوا را به دلم در، مقر نیست مرا نیز به گردش، مجال

او به همان اندازه که ستایش امیران و فرمان‌روایان را نادرست مى‌داند،

 

غزل‌سرایى براى معشوقان و دلبران را نیز بیهوده مى‌داند. بى‌‌گمان او

 

شیفته‌ى خردورزى است و شعرى را مى‌پسندد که شنونده را به فکر

 

کردن وادارد. از این روست که چنین مى‌گوید:

اگر شاعرى را تو پیشه گرفتى یکى نیز بگرفت خنیاگرى را

تو برپایى آن‌جا که مطرب نشیند سزد گر ببرى زبان جرى را

صفت چند گویى به شمشاد و لاله رخ چون مه و زلفک عنبرى را

به علم و به گوهر کنى مدحت آن را که مایه‌ست مر جهل و بد گوهرى را

به نظم اندر آرى دروغى طمع را دروغست سرمایه مر کافرى را

پسنده‌ست با زهد عمار و بوذر کند مدح محمود مر عنصرى را

من آنم که در پاى خوکان نریزم مر این قیمتى در لفظ درى را

او ستایش را ویژه‌ى خداوند، پیامبران و امامان مى‌داند و در این راه

 

شعرهایى نکو سروده است. او در قصیده‌اى نام همه‌ى پیامبرانى را که در

 

قرآن آمده است، مى‌آورد و از رویارویى آنان به فرمان‌روایان ستمگر سخن

 

مى‌گوید. در قصیده‌اى دیگر از عشق خود به قرآن و پیامبر اسلام چنین

 

مى‌گوید:

گزینم قرآنست و دین محمد همین بود ازیرا گزین محمد

یقینم که من هر دوان را بورزم یقینم شود چون یقین محمد

کلید بهشت و دلیل نعیم حصار حصین چیست؟ دین محمد

ناصرخسرو بر این باور است که جوانمردى و بزرگى را پس از پیامبر

 

اکرم(ص) تنها باید از على و فرزندانش آموخت:

یافت احمد به چهل سال مکانى که نیافت به نود سال براهیم از آن عرش

 

عشیر

على آن یافت ز تشریف که زو روز غدیر شد چو خورشید درخشنده در

 

آفاق شهیر

گر به نزد تو به پیرى‌ست بزرگى، سوى من جز على نیست بنایت نه

 

حکیم و نه کبیر

با این همه ناصرخسرو شعرهایى در ستایش المستنصر بالله، خلیفه‌ى

 

فاطمى، دارد که از نقطه ضعف‌هاى او به شمار مى‌آید. ناصرخسرو او را

 

جانشین پیامبر معرفى مى‌کند و مى‌گوید:

میراث رسول است به فرزندش از او علم زین قول که او گفت شما جمله

 

کجایید

فرزند رسول است، خداوند حکیمان امروز شما بى‌خردان و ضعفایید

از دیگر ویژگى‌هاى شعرهاى ناصر خسرو، فراخواندن مردم به

 

خودشناسى است که در کتاب روشنایى نامه بسیار به آن پرداخته است.

 

او خودشناسى را نخستین گام در راه شناخت جهان هستى مى‌داند و

 

مى‌گوید:

بدان خود را که گر خود را بدانى ز خود هم نیک و هم بد را بدانى

شناساى وجود خویشتن شو پس آن‌گه سرفراز انجمن شو

چو خود دانى همه دانسته باشى چو دانستى ز هر بد رسته باشى

ندانى قدر خود زیرا چنینى خدا بینى اگر خود را ببینى

تفکر کن ببین تا از کجایى درین زندان چنین بهر چرایى

ناصرخسرو بنیاد جهان را بر عدل مى‌داند و بر این باور است که با

 

خردورزى مى‌توان داد را از ستم باز شناخت:

راست آن است ره دین که پسند خرد است که خرد اهل زمین را ز خداوند

 

عطاست

عدل بنیاد جهان است بیندیش که عدل جز به حکم خرد از جور به حکم

 

که جداست

او بر ستمکاران مى‌تازد و آنان را از گرگ درنده بدتر مى‌داند:

گرگ درنده گرچه کشتنى است بهتر از مردم ستمکار است

از بد گرگ رستن آسان است وز ستمکار سخت دشوار است

سپس همگان را این گونه از ستمکارى باز مى‌دارد:

چون تیغ به دست آرى مردم نتوان کشت نزدیک خدواند بدى نیست

 

فرامشت

این تیغ نه از بهر ستمکاران کردند انگور نه از بهر نبید است به چرخشت

عیسى به رهى دید یکى کشته فتاده حیران شد و بگرفت به دندان سر

 

انگشت

گفتا که که را کشتى تا کشته شدى زار تا با ز کجا کشته شود آن که تو

 

را کشت

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت

 

مشت

او مردمان را از همکارى با ستمگران و مردمان پست نیز باز مى‌دارد:

مکن با ناکسان زنهار یارى مکن با جان خود زنهار خوارى

بپرهیز اى برادر از لئیمان بنا کن خانه در کوى حکیمان

و این گونه بر دانشمندانى که دانش خود را در راه پایدارى حکومت

 

خودکامگان به کار مى‌گیرند، مى‌تازد:

علما را که همى علم فروشند ببین به ربایش چو عقاب و به حریصى چو

 

گراز

هر یکى همچو نهنگى و ز بس جهل و طمع دهن علم فراز و دهن رشوت

 

باز

کوتاه سخت آن که ناصرخسرو در شعرهاى خود مردم را به خردورزى

 

فرامى‌خواند و از ستم‌کارى و یارى رساندن به ستمکاران باز مى‌دارد. او از

 

مردم مى‌خواهد راه پیامبر و اهل بیت او را بپیمایند که سرچشمه‌ى دانش

 

و آگاهى و چراغ راه آدمى هستند. او خود در این راه گام بر مى‌داشته و

 

در این راه سختى‌هاى فراوانى را به جان چشیده است. او نمونه‌ى

 

آدم‌هایى است که در راه باورهاى خود از سختى‌ها نمى‌هراسند و

 

مى‌کوشند مردمان را نیز به راه درست رهنمون باشند.

سفرنامه‌ى ناصرخسرو

سفرنامه‌ى ناصرخسرو گزارشى از یک سفر هفت ساله است که در

 

ششم جمادى الاخر سال 437 قمرى(اول فروردین‌ 415 یزگردى) از مرو

 

آغاز شد و در جماددى الاخر سال 444 قمرى(اول فروردین 416 یزگردى)

 

با بازگشت به بلخ پایان پذیرفت. او از مرو به سرخس، نیشابور، جوین،

 

بسطام، دامغان، سمنان، رى، قوهه و قزوین مى‌رود و از راه بیل، قپان،

 

خرزویل و خندان به شمیران مى‌رسد. از آن‌جا به سراب و سعیدآباد

 

مى‌رود و به تبریز مى رسد. سپس از راه مرند، خوى، برکرى، وان،

 

وسطان، اخلاط، بطلیس، قلعه‌ى قف انظر، جایگاه مسجد اویس قرنى،

 

ارزن، میافارقین، به آمد در دیار بکر(در ترکیه‌ى امروزى) وارد مى‌شود. از

 

آن‌جا با گذشتن از شهرهاى شام(سوریه) از جمله حلب به بیروت، صیدا،

 

صور و عکا(در لبنان امروزى) مى‌رود. سپس از راه حیفا به بیت المقدس

 

مى‌رسد.

ناصرخسرو از قدس به مکه و مدینه مى‌رود و از راه شام به قدس باز

 

مى‌گردد و راه مصر را در پیش مى‌گیرد. او از قاهره، اسکندریه و قیروان

 

بازدید مى‌کند و از راه دریا به زیارت مکه و مدینه مى‌رود. سپس از همان

 

راه باز مى‌گردد و از راه آبى نیل با کشتى به اسیوط، اخیم، قوص و

 

آسوان(در مصر) مى‌رود. او از برخى شهرهاى سودان بازدید مى‌کند و از

 

راه دریاى سرخ به جده و مکه مى‌رود و شش‌ ماه را در کنار خانه‌ى خدا

 

مى‌ماند. از مکه به سوى لحاسا و سپس بصره مى‌رود و به عبادان(آبادان)

 

مى‌رسد. آن‌گاه به بندر مهروبان مى‌رود و از آن‌جا به ارجان(در نزدیکى

 

بهبهان) مى‌رسد و به لردغان، خان‌لنجان و اصفهان وارد مى‌شود. سپس

 

از نایین، طبس، قاین مى‌گذرد تا در پایان سفر به بلخ برسد.

دستاورد این سفر هفت ساله‌ى سه‌هزار فرسنگ براى ناصرخسرو رشد

 

فکرى و براى ما یاداشت‌هاى ارزنده‌اى است که او از دیده‌ها و شنیده‌هاى

 

روزانه‌اش برداشته است. یاداشت هاى او بسیار روشن، دقیق، به دور از

 

گزافه‌گویى و عبارت‌پردازى است که آن‌ها را پس از بازگشت به خوبى

 

تنظیم کرده و به صورت کتابى درآورده است. با خواندن این سفرنامه با

 

دنیاى اسلام در نیمه‌ى نخست سده‌ى پنجم هجرى آشنا مى‌شویم و از

 

آداب و فرهنگ مردمان و شکوفایى شهرهاى اسلامى در آن زمان آگاه

 

مى‌شویم.

سرزمین‌هایى که ناصرخسرو از آن‌ها گذشته، بخشى زیر نفوذ سلجوقیان

 

بوده است و بخشى را فرمان‌روایان محلى اداره مى‌کردند. بر مصر و شام

 

و حجاز نیز خلیفه‌هاى فاطمى فرمان مى‌راندند. اما توصیف این سرزمین‌ها

 

در سفرنامه‌ى ناصرخسرو چندان متفاوت نیست و در همه جا از آبادى‌ها و

 

ویرانى‌ها یکسان سخن گفته است. او در همه جا از امنیت و آرامش

 

شهرها ستایش مى‌کند، اما از ناآرامى راه‌هاى فارس و تاخت و تاز عرب‌ها

 

در میان مکه و مدینه نیز مى‌گوید.

ناصرخسرو دیده‌ها و شنیده‌هاى خود را به‌خوبى بازگو کرده است و به

 

نقاشى مى‌ماند که دیده هاى خود را به رنگ واژگان به تصویر کشیده

 

است. هر بخش از سفرنامه‌ى او که به توصیف یک جایگاه جغرافیایى

 

مربوط است، به عکسى مى‌ماند که عکاسى هنرمند از آن جایگاه گرفته

 

است. براى نمونه به وصفى که او از شهر اصفهان نوشته است، توجه

 

کنید:

" شهرى است بر هامون نهاده، آب و هوایى خوش دارد و هر جا که ده گز

 

چاه فرو برند، آبى سرد و خوش بیرون آید. و شهر دیوارى حصین دارد و

 

دروازه‌ها و جنگ‌گاه‌ها ساخته و بر همه بارو و کنگره ساخته. و در شهر

 

جوى‌هاى آب روان و بناهاى نیکو و مرتفع. و در میان شهر مسجد آدینه

 

بزرگ و نیکو. و باروى شهر را گفتند سه فرسنگ و نیم است و اندرون

 

شهر همه آبادان، که هیچ از وى خراب ندیدم، و بازارهاى بسیار، و بازارى

 

دیدم از آن صرافان که اندر او دویست مرد صراف بود و هر بازارى را دربندى

 

و دروازه‌اى و همه‌ى محله‌ها و کوچه‌ها را همچنین دربندها و دروازه‌هاى

 

محکم و کاروانسراهاى پاکیزه بود. و کوچه‌اى بود که آن را کوطراز

 

مى‌گفتند و در آن کوچه پنجاه کاروانسراى نیکو و در هر یک بیاعان و

 

حجره‌داران بسیار نشسته. و این کاروان که ما با ایشان همراه بودیم یک

 

هزار و سى‌صد خروار بار داشتند که در آن شهر رفتیم، هیچ بازدید نیامد

 

که چگونه فرود آمدند که هیچ جا تنگى نبود و تعذر مقام و علوفه."

از نوشته‌هاى ناصرخسرو به‌خوبى مى‌توان به وضعیت کشاورزى، نوع

 

محصول‌ها، چگونگى آبیارى، صنعت، دانشمندان و بزرگان، استحکامات،

 

چگونگى اداره‌ى شهر، ساختمان‌هاى مهم، زیارتگاه‌ها، روابط بازرگانى،

 

آیین‌ها و باورهاى مردمان، روى‌دادهاى مهم تاریخى و بسیارى از

 

ویژگى‌هاى مردمان و سرزمین‌هاى اسلام در آن دوران پى برد. در ادامه به

 

نمونه‌هایى اشاره مى شود:

1. بانکدارى

پیرامون صرافى و چگونگى داد و ستد مردم بصره چنین نوشته است:"و

 

حال بازار آن‌جا، چنان بود که آن کسى را که چیزى بود به صراف دادى و از

 

صراف خط بستدى و هرچه بایستى بخریدى و بهاى آن را به صراف حواله

 

کردى و چندان که در آن شهر بودى، بیرون از خط صراف چیزى ندادی." و

 

خود او نوشته است که در آن زمان،" امیر بصره پسر باکالیجار دیلمى،

 

ملک پارس، بود. وزیرش مردى پارسى بود و او را ابونصر شهمردان

 

مى‌گفتند." هم‌چنین نوشته است که در اصفهان در زمان پادشاهان

 

سلجوقى بازارى به نام بازار صرافان وجود داشت که 200 مرد صراف در آن

 

به کار صرافى مى‌پرداختند.

2. فانوس دریایى

هنگام دور شدن از جزیره‌ى آبادان چیزى مانند گنجشک را در میان دریا

 

مى‌بیند و پس از این که اندکى نزدیک‌تر مى‌شود آن را بزرگ‌تر مى‌بیند و

 

مى‌پرسد:" آن چه چیز است" و پاسخ مى‌شنود:"خشاب" و سپس این

 

گونه به توصیف آن مى‌پردازد:" چهار چوب است عظیم از ساروج، چون

 

هیبت منجنیق نهاده‌اند. مربع، که قاعده‌ى آن فراخ باشد و سر آن تنگ و

 

علو آن از روى آب چهل گز باشد و بر سر آن سفال‌ها و سنگ‌ها نهاده،

 

پس از آن که آن را به چوب به هم بسته و بر مثال ثقفى کرده و بر سر آن

 

چهارطاق ساخته که دیدبان بر آن‌جا شود. و این خشاب را بعضى

 

مى‌گویند بازرگانى بزرگ ساخته است و بعضى گفتند که پادشاهى

 

ساخته است. و غرض از آن دو چیز بوده است: یکى آن که در آن حدود که

 

آن است، خاکى گیرنده است و دریا تنگ، چنان که اگر کشتى بزرگ به

 

آن‌جا رسد بر زمین نشیند و کس نتواند خلاص کردن. دوم آن که جهت

 

عالم بدانند و اگر دزدى باشد ببینند و احتیاط کنند و به شب آن‌جا چراغ

 

سوزند، در آبگینه، چنان‌که باد بر آن نتواند زد و مردم از دور بینند و احتیاط

 

کنند و کشتى از آن‌جا بگردانند."

3. آرامشگاه بین راهى

هنگان سفر از اصفهان به نایین از ایمن بودن راه و آرامشگاه‌هایى که بین

 

راه ساخته بودند سخن مى‌گوید: "و در این بیابان به هر دو فرسنگ

 

گنبدک‌ها ساخته‌اند و مصانع که آب باران در آن‌جا جمع شود. به مواضعى

 

که شورستان نباشد ساخته‌اند. و این گنبدک‌ها به سبب آن است تا مردم

 

راه را گم نکنند و نیز به گرما و سرما لحظه‌اى در آن‌جا آسایشى کنند."

4. آینه‌ى سوزاننده

هنگام بازدید از اسکندریه مى‌گوید:" و بر آن مناره آینه‌اى حراقه ساخته

 

بودند که هر کشتى رومیان که از استنبول بیامدى چون به مقابله‌ى آن

 

رسیدى، آتشى از آن آینه در کشتى افتادى و بسوختی. و رومیان بسیار

 

جد و جهد کردند و حیلت‌ها نمودند و کس فرستادند و آن آیینه

 

بشکستند."

5. دولاب

در جاى جاى سفر خود در شهرهاى گوناگون با کاریز، آب انبار و دولاب رو

 

به رو مى‌شود و پیرامون دولابى در مصر مى‌گوید:" و چون از دور شهر

 

مصر را نگاه کنند پندارند کوهى است و خانه‌هایى هست که چهارده

 

طبقه از بالاى یکدیگر است و خانه‌هایى هفت طبقه. و از ثقات شنیدم که

 

شخصى بر بام هفت طبقه باغچه‌اى کرده بود و گوساله‌اى آن‌جا برده و

 

پرورده تا بزرگ شده بود. و آن‌جا دولابى ساخته که این گاو مى‌گردانید و

 

آب از چاه بر مى‌کشید و بر آن بام درخت‌هاى نارنج و ترنج و موز و غیره

 

کشته و همه دربار آمده و گل و سپرغم‌ها همه نوع کشته."

6. کاغذسازى

در گزارش از شهر طرابلس مى‌گوید:"و آن‌جا کاغذ نکو سازند مثل کاغذ سمرقندى، بل بهتر." که هم از پیشرفت کاغذسازى در آن شهر و هم از کیفیت کاغذ سمرقندى حکایت دارد که کیفیت کاغذهاى دیگر را با آن مى‌سنجیدند.

7. نشانه‌هاى راهنمایى

هنگام رفتن از شهر اخلاط مى‌گوید:"بیستم جمادى الاول از آن‌جا برفتیم، به رباطى رسیدیم. برف و سرمایى عظیم بود. و در صحرایى، در پیش شهر، مقدارى راه، چوبى به زمین فرو برده بودند تا مردم روز برف و دمه بر

 

هنجار آن چوب بروند."

8. پوشاک رنگ‌ به رنگ

در مورد پارچه‌هاى رنگ به رنگ(بوقلمون)، که در جزیره‌ى تنیس مى‌بافتند،

مى‌گوید:" و بدین شهر تنیس بوقلمون بافند که در همه‌ عالم جاى دیگر

 

نباشد، آن جامه‌اى رنگین است که به هر وقتى از روز به لونى دیگر نماید.

 

و به مغرب و مشرق آن جامه از تنیس برند. و شندیم که سلطان روم

 

کسى فرستاده بود و از سلطان مصر درخواسته بود که صد شهر از ملک

 

وى بستاند و تنیس به وى دهد."

9. بیمه‌ى بهداشت

در توصیف بیمارستان بیت المقدس مى‌گوید:"و بیت المقدس را

 

بیمارستانى نیک است و وقف بسیار دارد و خلق بسیار را دارو و شربت

 

دهند و طبیبان باشند که از وقف مرسوم ستانند." این گونه وقف‌ها،که

 

مى‌توان آن را گونه‌اى بیمه‌ى بهداشت دانست، در دیگر سرزمین‌هاى

 

اسلامى نیز رواج داشته است.

10. کبریت و نشادر

هنگام گذشتن از آمل به رى مى‌گوید: و میان رى و آمل کوه دماوند است

 

مانند گنبدى و آن را لواسان گویند. و گویند بر سر آن چاهى است که

 

نوشادر از آن‌جا حاصل شود و گویند کبریت نیز. و مردم پوست گاو ببرند و

 

پر نوشادر کنند و از سر کوه بغلطانند که به راه نتوان فرود آوردن."

از سفرنامه‌ى ناصرخسرو دو نسخه‌ى خطى وجود دارد که هر دو در

 

فرانسه نگهدارى مى شود. نخستین‌بار شفر، خاورشناس فرانسوى، به

 

سال 1298 قمرى به چاپ سفرنامه با ترجمه‌ى فرانسوى پرداخت و

 

سپس چاپ سنگى از آن کتاب در بمبئى هند انجام شد. بار سوم،

 

سفرنامه در تهران همراه با دیوان ناصرخسرو به کوشش زین العابدین

 

الشریف الصفوى بن فتحعلى بن عبدالکریم الخوى به سال 1312 قمرى به

 

چاپ سنگى رسید و در همان سال چاپ دیگرى از سوى همان شخص به

 

بازار آمد. چاپ پنجم این کتاب در چاپ‌خانه‌ى کاویانى برلین به کوشش

 

غنى‌زاده همراه با دو مثنوى روشنایى‌نامه و سعادت‌نامه به سال 1340

 

قمرى به چاپ رسید. اما شناخته شده‌ترین چاپ این کتاب را دکتر محمد

 

دبیرسیاقى به سال 1335 خورشیدى به سرمایه‌ى انتشارات زوار به بازار

 

فرستاد. چاپ‌هاى دیگرى از این اثر نیز به بازار آمده است.

ناصرخسرو در نگاه اندیشمندان

ناصرخسرو هر چند در روزگار خود بى‌مهرى فراوانى دید، اما اکنون در میان

 

اندیشمندان جایگاه ویژه‌اى پیدا کرده است. آندرى یوگینویچ برتلس،

 

پژوهشگر روسى، درباره‌ى توجه به شعر او مى‌گوید:" شعرهاى اخلاقى و

 

پندآموز او در برنامه‌ى درسى ایران و تاجیکستان گنجانده شده و مطبوعات

 

ایران به آثار و نوشته‌هاى ناصر علاقه‌ى فراوان نشان مى‌دهند. شعرها و

 

کتاب‌هاى او روز به روز در شرق و غرب توجه‌ بیش‌ترى را به خود جلب

 

مى‌کند و ضرورت پژوهش و مطالعه‌ى آثار وى هر روز آشکارتر مى‌شود."

آربرى درباره‌ى روح آزادگى ناصرخسرو مى‌گوید:"پیشینیان ناصرخسرو در

 

مدح شاهان و شاهزادگان قصیده سرایى‌ها مى‌کردند ولى موضوع‌هاى

 

ناصرخسرو تنها به ذکر توحید و عظمت الهى و اهمیت دین و کسب

 

پرهیزگارى و تقوى و پاکدامنى و عفت و فضیلت و خوى نیک و تعریف از

 

علم منتهى مى‌شود. علامه قزوینى نیز او را شاعرى بلندمرتبه و سترگ

 

و اخلاقى مى‌شمارد و سراسر آثارش را نفیس و پرمایه و معنوى

 

مى‌داند."

دکتر ذبیح الله صفا، پژوهشگر ادبیات ایران، پیرامون ویژگى‌هاى شعر

 

ناصرخسرو مى‌گوید:"ناصرخسرو بى‌گمان یکى از شاعران بسیار توانا و

 

سخن‌آور فارسى است. او به آن‌چه دیگر شاعران را مجذوب مى‌کند،

 

یعنى به مظاهر زیبایى و جمال و به جنبه‌هاى دلفریب محیط و اشخاص

 

توجهى ندارد و نظر او بیش‌تر به حقایق و مبانى و باورهاى دینى است. به

 

همین خاطر حتى توصیف‌هاى طبیعى را هم براى ورود در مبحث‌هاى

 

عقلى و مذهبى به کار مى‌برد. با این همه، نباید از توانایى فراوان

 

ناصرخسرو در توصیف و بیان ویژگى‌هاى طبیعت غافل بود. توصیف‌هایى

 

که او از فصل‌ها و شب و آسمان و ستارگان کرده در میان شعرهاى

 

شاعران فارسى کمیاب است."

دکتر عبدالحسین زرین‌کوب پیرامون نیرومندى سخنان ناصرخسرو و

 

شجاعت او در در خرده‌گیرى بر ستمگران زمان خود چنین

 

مى‌گوید:"سخنانش قوت و عظمت بى‌مانند داشت. مثل سیل گران از بالا

 

به پایین مى‌غلتید و روان مى‌شد. با قوت و صلابت سخن مى‌گفت و

 

خواننده در برابر او خود را چون مردى مى‌دید که زیر نگاه غول بلندبالایى

 

باشد. نگاه غول خشم‌آلود نه بدخواه. این غول خشم‌آلود خوش قلب،

 

هنوز در دیوان او جلوه دارد که با لحنى از خشم آکنده سخن مى‌گوید و او

 

را بر این مردم ساده‌لوح نادان که دست‌خوش هوس‌هاى خویش و

 

دستکش اغراض حاکمان فاسد و رشوه‌خوار هستند، خشمگین مى‌دارد،

 

خروش سخت بر مى‌دارد."

دکتر غلامحسین یوسفى نیز توصیفى این چنین از ناصرخسرو و شعر او

 

دارد و مى‌گوید:" شعر ناصرخسرو از نظر محتوا و صورت، واژگان و آهنگ و

 

اوج و فرود و شتاب و درنگ همان ساخت اندیشه‌ى اوست در قالب وزن و

 

کلمات. همان قیافه‌ى همیشه جدى و مصمم و تا حدى عبوس و فارغ از

 

هر نوع شوخ‌طبعى و شادى‌دوستى که به عوان داعى و حجت به خود

 

گرفته در شهرش نیز بازتاب دارد. شهر ناصرخسرو هم از نظر درون مایه و

 

مضمون مقاوم و تسلیم ناپذیر است، هم از نظر لفظ و آهنگ. به پاره‌اى

 

آهن سرخ‌شده‌اى مى‌ماند که از زیر ضربه‌هاى پتک آهنگرى زورمند بر

 

سندان بر مى‌جهد، شراره است و شراره‌افکن. و این همه بازتابى است

 

از روح آزرده و نستوه ناصر خسرو."

دکتر مهدى محقق پیرامون ویژگى‌هاى اخلاقى ناصرخسرو مى‌گوید:"

 

یگانه خوى نیک و صفت برجسته‌ى او که او را از دیگر شاعران ممتاز

 

مى‌سازد، این است که دانش و ادب خود را دستاویز لذت دنیوى قرار نداده

 

و هرگز به مدح و ستایش خداوندان زر و زور نپرداخته و دیوان او

 

مجموعه‌‌اى از پند و اندرز، حکم و امثال و در عین حال درس‌هایى از اصول

 

انسانیت و قواعد بشریت است. او زشتکارى‌هاى اجتماع خودد را به

 

خوبى درک کرده و یک تنه زبان به اعتراض و خرده‌گویى گشود.

 

ناصرخسرو به اصطلاح امروز جنگ سرد را در پیش گرفت و با موعظه و

 

نصیحت و بدگویى از امیران و دست‌نشاندگان آن‌ها و بر ملا کردن

 

زشتکارى‌هاى امیران و فقیهان زمان خود کاخ روحانیت و معنویت آنان را

 

بى‌پایه جلوه مى‌داد. او شاعرانى که شعر خود را وقف ستایشگرى کرده‌

 

بودند و همچنین فقیهانى که با گرفتن بهره‌ى خود با دیده‌ى تجویز به

 

کارهاى زشت قدرتمندان مى‌نگریستند، مورد نکوهش و طعن قرار

 

مى‌دهد."

دکتر محمدعلى اسلامى ندوشن نیز پیرامون پیوند ادب و سیاست در

 

شعر ناصرخسرو مى‌گوید:"هیچ شاعرى در زبان فارسى از حکومتى با آن

 

همه تلخى حرف نزده است که ناصرخسرو از سلجوقیان. عزنوى‌ها را هم

 

البته قبول ندارد. با حسرت از دوران سامانى یاد مى‌کند که به فرهنگ و

 

ایرانیت ارادت داشتند. وى یک شاعر به تمام معنا سیاسى است. هر

 

حرفى مى‌زند، یک منظور اجتماعى در پشت آن نهان دارد."

دکتر محمد دبیر سیاقى در مقدمه‌اى که براى سفرنامه ى ناصرخسرو

 

نوشته است، توانمندى‌ها او را چنین شرح مى‌دهد:"مسافرى که نامش

 

ناصرخسرو است و علوم متداول زمان را با ژرفى آموخته است و در

 

خاندانى دیوانى، گوشش به بسیار تعابیر و اصطلاحات و فنون دبیرى و

 

ترسل آشناست و خود به فضل و ادب شهرتى گرفته است و بر روابط

 

مردم اجتماع از هر دست بینایى دارد و از زبانى گشاده برخوردار است و

 

شنیده‌ها و دیده‌ها را مى‌تواند خوب بازگو کند و مطالب را نیک بپرورد و در

 

قالب عبارات بریزد."

دکتر نادر وزین‌پور نیز در مقدمه‌اى که براى سفرنامه‌ى ناصرخسرو نوشته

 

است بر راستى و درستى گزارش‌نویسى ناصرخسرو اشاره مى‌کند و

 

مى‌گوید:"مبالغه در ذکر وقایع، سخن نابجا و سخیف و مغرضانه به هیچ

 

وجه در کتاب وجود ندارد و از خرافات و افسانه‌سرایى هرگز مایه نگرفته

 

است، زیرا ناصرخسرو واقع بین، هرگز از عقاید پوسیده و افکار بى‌پایه‌ى

 

عوام الناس پیروى نمى‌کند."

 

برگرفته از


ادامه مطلب